تبليغاتX
سجده بر زمین
پی نوشت این روزهام

 

سلام به ...

راستی توی دنیایی مجازی اسم شماهای که میاید وب منو میخونید چی باید بذارم ؟دوست ،همسایه ،وبگرد ،چی ! توی دنیایی مجازی ادمها زود از هم خسته میشوند اینجا ازادی بیشتری داری ولی تنها تری اینجا اگر چند وقتی نباشی حتما فراموش میشوی اینجا حتی گوری هم نداری که فاتحه ای برایت بخوانند .ملاک ها اینجا: قالب و نظرات ،تعداد بازید های شماست هرچند خیلی سعی کردم از این معیارها دوری کنم .

احساس خستگی میکنم  تقریبا همه کارهایم ناتمام است باید سر سامانی  به اوضاع بدهم . 6 ماه انتظار تمام شد و بهار امد.درخت الوچه  پشت پنجره اتاقم پر شده از شکوفه گاهی  به این درخت ها حسودیم  میشود ...

 

به :اشناهای قدیمی (دیگه نمیشه اسمشون دوست گذاشت )منو می بینید اولین سوال که می پرسید اینکه ،کجایی چیکار می کنی میخواهم یه سوال بپرسم برای شما فرقی میکنه؟واقعا متوجه نمیشید چرت وپرت تحویلتون میدم یا گاهی مسخرتون میکنم ؟!

برای مدتی نخواهم بود میخواهم بروم تعطیلات خوش بگذرونم میخواهم مدتی از این دنیای مجازی دور باشم  .

پ ن: امشب از خستگی کار وقتی اومد خونه با لباس بدون شام خوابیدم و بازنگ تل بیدار شدم ...

پ ن:

من در این حجم ...تنهایم
در تقدیری به نام زندگی
من در پی خویشتن
به دنبال معنای من
برای باور بودن
برای لمس عشق
در این مسیر در حرکتم

 

+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت3:52توسط No bahar |
....

آسمان بارانیست
دل ِ من هم!
همه ، اینجا چتر به دست میگذرند
تند و سریع و با شتاب.
و من اینجا -
تنها و بی چتر و بی صدا
آرام ، آرام
گام بر میدارم ....
                                                                                                    16/ اسفند /87

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت7:22توسط No bahar |
سکو ................. ت !!

 

چقدر سخته ...

بعد از 6 ماه همدیگر رو می بینیم حسابی دلتنگ شده ای احوال پرسی میکنی بعد ازت این جمله  کذایی بپرسن چه خبر ؟؟

باید چی بگم  باید بگم تازه طوفان تموم شده تمام وجودم پر از درده ...

چقدر سخته ...

چقدر سخته دنیایی درد باشی اما اصلا به روی خودت نیاری تمام وجودت پر کنی از خنده ولی انگاری بازهم چشم هایت داد میزد که داری چیزی رو داری پنهان میکنی چقدر سخته دلت پر باشه مجبور باشی سکوت کنی نمیدونم شاید درک نکنی ولی سخته.

چقدر سخته ...

چقدر سخته عشقت جلوت باشه نه تو بدونی نه اون بدونه همدیگر رو توی شلوغی گم کنید !!

این سفر احساس کردم واقعا شکستم ....خیلی وقت ها بغضم خوردم نتونستم مخصوصا وقتی با رامین و عمو مرتضی حرف میزدم ..

 

 

پ ن :وقتی احساس میکنی کلامت پرپر میشه نمی تونی حرفتو بزنی توی سینه ات احساس درد میکنی ...

پ ن:مطلب قبلی جمله از گاندی نبود من توی خیابون گاندی بودم.....

پ ن: به شدت خوابم میاد

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت1:21توسط No bahar |
شبستان 39:
 

حرف های از ...

خدایا مرا در دل زمین مهربان بکار و از رحمتت به من بتاب تا من دوباره مانند نرگسی خوشبو سر از خاک درارم ...

وشاید روزگار بهتر از این باشد ...

                 

                                                                                                 تهران - گاندی

+نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت14:20توسط No bahar |
شبستان 38:

 

عکاسی دهن کجی به مرگ لحظاتمان است ..

عکاسی ، زنده نگاه داشتن لحظه است. بعضی از لحظات ما در تمام عمرمان یکبار تکرار میشوند وقتی این لحظه مهم را ثبت می کنی یعنی آن را زنده نگه می داری و هر وقت به ان عکس نگاه می کنی خاطرات برایت زنده میشود و دوباره هماه حس تازه میشود ...

عکاسی تنها فشردن شاتر نیست بلکه احساس هم هست شاید این حرف ام شما را به خنده بیاندازد اما به نظر من که  گاهی تفریحی عکاسی می کنم احساس ما در لحظه عکس گرفتن با عکس همراه میشود وثبت میشود ، این احساس رابطه مستقیم دارد با دید شما از ان واقعه ...

در اخر اینکه هر چقدر هم دوربین شما خوب باشد احساس لذت از عکاسی چیزی نیست که او آن را به شما هدیه دهد..مهم نیست عکس شما را دیگران دوست داشته باشند ، مهم این است که این عکس را تو خلق کرده ای و معماری اش دست تو بوده تا ماندگار شود ان ...

 

+نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت10:24توسط No bahar |
شبستان 37:

 

ادمها به علت های مخلتفی از هم جدا میشوند همیشه در جدا شدن ها حرفی از رفتن است ..

وقتی دوست عزیزم برای همیشه ایران را ترک میکرد غمی روی دلم نشست که انگاری هنوز هم رهایم نکرده لحظه اخر بهم گفت تو داری خودتو هدر میدی جای تو اینجا نیست و من ماندم - احمد و سعید  را به خاک سپردم من ماندم و این بار سروش  را بدرقه کردم که برای همیشه رفت امارات ..میخواهم بگم همه لحظه هات ما پر از دست دادن هاست .وقتی با دوستی جدید اشنا میشوم که شاید او شفیته اخلاق من میشود یا..بلعکس تهه دلم از دل بستن میترسم چون او را هم روزی به دلیلی باید از دست بدهم شاید باید دور دلم سیم خار دار بکشم ...

یادش به خیر عروسی یکی از فامیل ها بود زنش جلوی جمع گفت از این به بعد شوهرم فقط با ادمهای متاهل باید رفت امد کند بعضی ها را اینگونه از دست میدهیم ..

بعضی هام که  مثل مجتبی رفت نیروی دریایی الان معلوم نیست کجا هست ..

به دلیل این نوشته که به همه دوستانم بگم ما روزی به هر دلیلی از هم جدا میشویم قدر لحظات با هم بودن را بدانیم تا اگر کسی از ما برای همیشه رفت لحظاتمان پر نشود از ای کاش ها...

پ ن: همه این نوشته ها مقدمه بود که بگم قدر منو بدونید..

  پ ن : کلام بعدی عکاسی

+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت5:46توسط No bahar |
شبستان در ماتم ...

 

یاهشت ...

میگن تو اینجا غریبی...

راست میگویند تو در میان ما غریبی یا امام رئوف ...

گرفته است دلم پشت درب - خودم میدانم چه هستم میدانم چه کرده ام از دنیام سیر شده ام پاهایم می لرزد یا امام رضا من میدانم چه هستم چه کرده ام حسرتی در دلم است که میگوییم کاش منم کبوتر حرمت بودم کاش کاش کاش ..

اما این حسرت پایانی ندارد میدانم من که لایق تو نیستم بذار حداقل یه دل سیر این پشت درب گریه کنم برم ...این همه راه را مرا اورده ای حالا بروم ..فقط همین !!بروم بگوییم راهم ندادی؟!

یا امام اری راست میگویند دلم از خودم گرفته است ... 

 

پ ن:خدایا باز هم حرف هایم نا تمام ماند ...

پ ن:یاد غلامرضا باقری کل خلوتم را پر کرده ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت1:50توسط No bahar |
تریپ تربیتی ؟!
 

تا ادمی را می بینند که دستی به موهایش کشیده مثل من - یا شلوار جین می پوشد تسبیح به دست ندارد شروع می کنند به نصیحت کردن اقا :گاهی نماز به کمرت بزن اقا این موهاتو اینجوری درست نکن کج بگیر البته حواست باشه زیاد کج نشود که میشود ایتالیایی گناه است راستی اگر ریش بذاری قشنگتر میشوی- بیا طهارت کار کن بیا معرفت نفس - اصلا بیا هئیت ما شام هم میدهند ...

حرف هایش که تمام میشود نگاهش می کنم خلاصه میگوییم :خدا از دل ادمها خبر دارد !!ما همه نزد خدا لخت عریانیم داری داد کی میزنی خودت یا خدا ؟!

تحلیلی دارم پیرامون جماعت مذهبی که مینویسم به زودی از همین وب محترم ..

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت1:47توسط No bahar |
شبستان 36:

از اینجا که من نگاه می کنم به شهر همه معصوم و بی گناه اند همه خیرخواه با حیا اند چه مردم خوشبختی  ...

وسوسه ای زندگی به سرم زد و امدم میان مردمان شهر...

چند روزی گذشت و من دیگر مهمان نیستم ..

کاش که همان جا مانده بودم و به میان این مردم نیامده بودم  وقتی خوب به این مردم نگاه می کنی خاکستری اند حال خوشی ندارند چقدر نامهربان اند پس من از ان بلندی چه دیده ام؟

من از ان بلندی تنها تعارف ها را دیدم که رنگ خوشی داشتند من از ان بلندی چه ها که ندیدم ..

شاید هم اسیر سایه های خیالی شده ام …؟

دوستدارم از میان این مردم بروم ....

 

پ ن :عجیب دلم از این خلق گرفته است..

+نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت1:48توسط No bahar |
شبستان 35:

 

قد این حرف ها نیستم ...

اما چون کریم بودن اش را لمس کردم به خودم اجازه دارم با صدای بس کوتاه چیزی بزرگ را بگوییم ..

روزی دوستی ایمل فرستاد که توی ایمل منو تنها ترین سردار خطاب کره بود به محض خواندن تمام موهای تنم سیخ شده بود من کجا ...

امروز صبح تا الان هر جای که نگاه کردم  هرچی شنیدم همه یک چیز را فریاد می زنند :چه کشیدی کریم اهلبیت ؟!

یا امام حسن (ع)حرف هایم باشد برای مدینه اگه لایق بودم اومدم میخواهم حرفایم را انجا بزنم .

 

پ ن :روزها از پی هم خیلی شبیه هم میگذرد روزگارم بوی غریبی گرفته است این روزها گاهی دلم چنان بهانه حرم امام رضا (ع)را می کند که این سینه تنگ میشود نفس ها به شمارش  می افتد ....

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت2:12توسط No bahar |