تبليغاتX
سجده بر زمین
ازهمه جا
سلام به دوستان عزیز

اول :باید بگم که من دارم میرم مشهد (یعنی قرار با چنگ دندون خودم برسونم )وبعد هم تهران ...شاید دید بازید با دوستان قدیمی ....وجدید ...

دوم: برای چند وقت خدا نگهدار شما عزیزان ودعا گوی شما در حریم رضوی وانشاا... منطقه خواهم بود .

سوم: یه سوال برای همه که در نبود من بهش فکر کنید ؟؟چند نفر از شما حاضریید با یک دختر یا پسرافتضاح ببخشید .......(خراب)به شرط اینکه، از این لحظه که با شماست وبرای شماست خوب باشه ،ازدواج کنید ؟؟؟

چهارم :محمد علی  تولدت مبارک رزمنده مارو هم دعا کن .

یا هشت امیر۲۲

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت18:8توسط No bahar |
نگاهی کرد و آتش بر دل دیوانه ما زد ؟

نگاهی کرد واتش بر دل دیوانه ما زد ؟

همه چیز از یک نگاه شروع می شود ،با همان روند همیشگش وچهانی اش ،حتی اگر ،هم زبان نباشیم ،بالارفتن ضربان قلب وقطع تنفس برای چند ثانیه ، لحظه هایی که  چند سال به نظر میرسد !چه لحظه ای باوقاری !!!

فکر میکنم ، چرا یک سال 365 روزه ،هروز 24 ساعت وهرساعت 60 دقیقه .....

چقدر خوب بود وعالی میشد اگر هرسال 400روز ،هروز 100 ساعت وهر ساعت 1000 ثانیه بود !شاید ارامش بیشتری داشتیم ،کمتر نگران گذر سریع زمان بودیم وقتی یک ساعت پیش عزیزمان می نشنیم ،دلهره تمام شدن زود هنگام لحظه ها را نداشته باشم ،کاش زمان بعضی وقت ها برای دل من می ایستاد ولبخندی به من میزد میگفت امشب به خاطره تو کمی اهسته تر ،امشب مال تو نکنه باز خوابت ببره .....!!!

یک سال گذشت ..... خدارو شکر که هنوز زنده ام وقدرت تغییر خودم را دارم ....فردا را  بهتر میسازم اگر امروز از دستم رفت .... یاهشت

+نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت16:18توسط No bahar |
تولدت مبارک...


"امشب  شب میلاد توست ،تولد زیبای توست"
"تولد وبلاگتو یا که نه بهتر بگم تولد امیر۲۲ رو بهت تبریک میگم"

 

+نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت0:36توسط No bahar |

 

      چقدر مهمه قبل از دوست داشتن قابل اعتماد باشی؛ و بتونی اعتماد کنی.
        چقدر مهمه قبل ازعشق ورزیدن وفاداریُ یاد بگیری تا بتونی وفادار بمونی.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت0:26توسط No bahar |
دیر شده خدا نه !!!

دیر شده خدا نه !!!

دیر شد.... و من هنوز نفهمیدم کجا باید آرام بگیرم .هنوز این پاهای خسته به شکنندگی بوته ای خشکیده مرا از رفتن باز میدارد. هنوز هم در وادی تردیدام .و تو در انتهای کدام مسیر نشسته ای که من برای پیدا کردنت باید هجرتی عظیم از خود به خدا کنم ...
این کوچه ها،تو در تو، این پس کوچه های مارپیچ تا به کجادلهره مرا همراهی میکنند.کدام عنصر طبیعی در وجود من کم است که من برای باز کردن چشمهایم گناه کارکارم مردم،ولی باز نشد.
کجایی ای ..... در پایان نامه ام این بار چه نوشته ای ؟؟باز هم انتظار ... میوه های وجود من دانه دانه می افتند،عمرم میگذرد بی حضور تو ، مگر قرار نبود زمستان رفتنی باشد آی خورشید شیعه کجایی؟ پشت کدوم ابر اردو زده ای .
سرما تا مغز استخوانم فرو رفته است. دارم نا امید میشم کجایی ،دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.اینجا در این شهر.... در دل من به اندازه ی تمام جوجه گنجشک های ساری دلواپسی هست کجایی...

اگر قرار به سفر بود که من قرنهاست مسافرم در دایره ای بزرگ،اما خیمه تو در دل کدام جنگل بر پاشده که من برای یافتنش پاهای جوانیم را در باتلاقهای گمراهی جا گذاشتم.دیر شده و من هنوز نفهمیدم کجا باید ارام بگیرم وچادر آرامشم را کجا بر پا کنم ؟!!!

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت16:28توسط No bahar |