برخیزیم وعزم باده ناب کنیم رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
به نام خدا
سردو راهی ایستاده بود شاید هم کناری روی تپه ای کوچک از خاک نشسته بود .راه از روز اول مشخص بود اما راه بی همسفر نمی شود ؟؟روز اول قصد رفتن داشت ولی ...
از روزی که اومده بود سراین راه ایستاده بود برای احترام با چند نفری چند قدمی همراه شده بود هریک از ان چند نفر راه می رفتن شایدهم درست ولی راه مسافر قصه ما نبود .
با خودش میگفت خدای دیگه خسته شدم اصلا مگه میشه این راه و رفت کاش مسافری بیادتا راه کمی اسان تر شود .مسافری می امد یا می رفت فرقی نمی کند مهم بود که مسافر بود وشاید راهی میرفت که مسافر ما می خواست بره.رفت جلو گلو صاف کرد گفت سلام تو مسافری ؟
تاخواست جواب بده... گفت فهمیدم تو هم مسافری ....
بعد سریع سوال بعدی رو طرح کرد گفت تو تا حالا عاشق شدی !!سکوت کرد و نگاه به چشم های همسفر دوخت !!
همسفر به ارامی گفت می دانم خیلی وقت است منتظری.... همه مسافریم ومقصد خداست هرکی ازماکه رنج کشیده باشد یاعاشق شده باشد البته اگر اعتقاد داشته باشد به سوی خدا می رود ..
مسافر ما پرسید مگه ادم های هستند که به سمت خدا نروند ...همسفر گفت نمی دونم بعضی وقت ها بعضی میرن ولی نمیرین ..!!!
همراه شده بودند ظاهر مسیرها جدا بود ولی هردو دل داده بودن وبه یک سمت می رفتن.طولی نکشید به یکدیگر علاقه مند شده بوند یکی سجده برخاک می گذاشت ودیگری دست به اسمان می برد گاهی همسفر تند می رفت مسافر جامی ماند وگاهی یکی عقب می افتاد ولی بهرحال می رفتن .
مسافر می گفت همه ما هجرت می کنیم گاهی از خود به خود وگاهی از خود به خدا .همه موجودات در زمین خدا در حال حرکت اند واز دیدگاه مکانیک سکون امری ست نسبی .هرچند وقت یکبار می ایستادن وبحث می کردن هردو به این نتیجه رسیدن اگر قراره بمیریم چقدر خوب است در راه ان هدف والا باشد .
مسافر پرسید مقصد اخر تو کجاست بهشت می خواهی ؟؟همسفر گفت من به دنبال حقیقت ام نه بهشت من سرچشمه می خواهم .مسافر گفت چقدر خوب مقصد من کربلاست واز انجا به سوی معبود .همسفر گفت ظاهرا مقصود ومقصد خداست .به سوی ابدیت می روند نمی دانم چند وادی دیگر می رسند ولی رسیدن مهم نیست اینکه درراه بمیرنند خود رسیدن است . درراه باش نرسیدی مهم نیست به پای معبود...
یاهشت
سلام به لحظه لحظه زندگی
سلام به هر روز خدا که یکی بهتر ازیکی دیگه ..
سلام به نفس نفس زدن های پسرک عاشق ...
سلام به تو !!! اره به خود تو که داری مطلب میخونی ...
سلام به روز تولدم، یکشنبه 29 /دو /1387بیست سال قبل امروز من اومدم که زندگی کنم نفس بکشم ،خودم تغییر بدم و عاشق شوم.
امدم لبخند بزنم بازی گوشی کنم دوستاهام اذیت کنم امده ام تا برای ان هدف والا تلاش کنم .

اول بگم این بهترین تولدی که تاحالا داشتم میگم چرا؟؟:چون از سه روز قبل تولدم همین جوری هدیه گرفتم تازه همه دوستاهام دعوت کردم توی وب کل هزینه که برام داره یک عکس کیک شگلاتیه !!!
مرسی اومدی داداش ،خیلی خوشحالم بهترین تولد عمرمه جای همه شما اینجا خالیه به خدا...
هدیه من یادت نره بوسه من یادت نره گل وسه من یادت نره ؟؟؟
یاهشت
یه چند وقتی هیچی ننوشتم. نه که فکر کنی حرفی ندارم، دارم، اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم، و چطور باید بیان کنم. همش دارم با اون موجود نامرئی که در درونم وجود داره حرف میزنم. دیشب که داشتم برمیگشتم خونه برای خودم شعر می خوندم .نمی دونم چی شد یه دفعی دلم هوای غریبی کرد. که به نیامدنش به نبودنش عادت کردیم .
خیلی ها در حال شعار دادن اند خیلی ها ،خیلی ناامید بودم اومدم خونه یه سری به حافظ زدم و بعد :
هرکه راباخط سبزت سر سودا باشد پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سودای توام سرسویدا باشد
توخود ای گوهر یکدانه کجایی اخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه ام اب روانست بیا اگرت میل لب جور وتماشا باشد
چون گل ومی دمی ازپرده برون ای ودرا که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام برسر باد کاندراین سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت ازناز به حافظ نکند میل اری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
کاش نظری به حال پاییزی ما می کردی کاش که گل نرگس خار داشت تا من خارش باشم .
برخسته گانی چون ما نظری کن ،حال دلم بی تو زمستانی، سرد و تاریک است .
اقا اگه من اونی نیستم که به دردت نمی خورم شرمنده ولی دستم ول نکن ...
کاش که این فاصله را کم کنی ..... تمام حرفهای را خوردم و کلام را کوتاه کردم .
به امید امیدواری یاهشت (منظور امام هشتم است وبس)
به بهانه استاد مطهری
از استاد زیاد شنیده بودیم و هم کتاب ازش خونده بودم ،رفتم سر مزارش خیلی دلم گرفته بود اززمین و زمان دلخور بودم اشگ تو چشمهام جمع شده بود .
به قولی بقض بود که نمی ذاشت باصدای بلند گریه کنم ابرو داری میکرد ، هرچی خواستم دادبزنم که بابا استادمطهری استادم دریاب، استادم و دارن ازدستم می گیرن نمی شد همراهام داشتن نگاه می کردن این همون امیره ؟؟؟
اره من همون امیر بودم اما این بار داشتن من از یه سرچشمه دور می کردند دیدی وقتی یه غذای نخوردی اگه بهت بگن نخور میگی باشه ،برات مهم نیست ،ولی خدا نکنه طعم اش زیر زبونت باشه تمومه، کارت به دزدی هم میکشه ....
حالا منو از یکی از شاگردادی استاد مطهری دور کردند !!
شده ام شوالیه ای که یکتا فرمانده دلش رهایش کرده!! ترسم از عیاری شریف به راهزنی حقیر تبدیل شوم !!!
برای چند وقتی حس نوشتن ندارم ونیستم یاهشت
بنام خدا
سوال :تاکی ماباید تاوان عیش دیگران را بدهیم ؟
خام پنداشتن که ما خسته شده ایم !! یا صدایم در این اشفته بازار گم می شود؟
چند وقتی است فکر می کنند جنگ تمام شده است به خیال گوجه ای شان ما تنگ نظرهای هستیم که تنها به رنگ پرچم می نگریم !!!
فکر کردند با بدست گرفتن افسار دارای اختیار شدن !!! شاید بعضی ها فقط خواستن غری زده باشن واعلام وجود کرده باشند . من در هیچ جریانی حل نخواهم شد.
با ارم شدن فضا ما ازانهای نیستیم که فضا را مسموم کنیم ولی در این راه صبر می کنیم ودست روی دست هم نخواهیم گذاشت.
دست ها کوتاه تر ازان است حتی به روحم چنگ بکشد این منم پادشاه !!!
این روزها به زمین شناسی بیشتر فکر می کنم
هاي اي كوه بلند
اي سراپا همه پند
از تو اين تجربه آموخته ام
كه نلرزد دلم از غرش ارابه ي سنگين زمان
و هراسي ندهم راه به دل از طوفان
"كاه بودن ننگ است
كوه بايستي بود..."
پای عهدی که بستیم هستیم سید...
همین طور توی دلم داشتم با هاش حرف می زدم گله می کردم از از زمین زمان ..
غصه های تلخ وشیرن با سید بازگو کردیم هرچی بیشتر می گفتم بیشتر بی تاب می شدیم شب خوب نخوابیده بودم داشتیم می رفتیم شلمچه دلتنگ واسترس از یک دیدار ....
دیدار بچه انجمنی های که شاید من می دانم من می دانم خدابیشتر می دانند سید علی که فرمانده بود وای علمدار شروع سفرم را سپردم به تو و سید علی این بیرق توست که در برابر اش زانو زدم میگم هستم ....
توی همین فکر ها بودم که ندای در درونم میگفت بسه پسر عمل کن .....
باید برگردی وعمل کنی این جا شلمچه است ودرد دل های انجمنی ....
وباز این هنجره فرمانده بود(محمد) که دادمیزد باید این جوری باشی من توی دلم می گفتم احسنت من هستم وباز ندا می اومد می دونم هستی تاثیر گذار باش دیوونه ......
مقدمه:سال قبل همین روز ها بود داشتم زمینی پدر بزرگم برام گذاشته بود تبدیل به باغ میکردم که عموی پدرم اومد توی باغ ِ یه روبوسی مهمان کرد گفت خیلی وقته داره نگاهت می کنم .می گفت من خون پدر بزرگم توی خونمه ومثل خودشون توی زمین کار می کنم کرد علی رقم شهری بودنم اصیلم ومن هم یک کشاورزم که عاشق زمینم گرچه خودم ندونم....
پیرمرد داشت خوب حرف میزد چای براش ریختم چای رو گرفت زیر لب یه چیزی گفت ...بعد گفت یه باغ دار واقعی از فلاکس استفاده نمی کنه... باید اتیش روشن کنی !!! خیلی خوشحال بود من به سنت ها علاقه دارم ...
من یه کشاورزم.....
بگذار برایت داستان بگوییم .داستان مردان بزرگ بدون اینکه اسمی ببرم ...
کشاورز به زمین اش علاقه داشت سرش به کار خودش گرم بود عده ای ادم بد امدند ومحصولاتش را اتش زنند وبه ناموسش توهین وتجاوزکردند(معشوقش خود کشی کرد) در حالی که کشاورز داشت بروی زمین کار میکرد...
خودم دیدم زانو زد و فریاد زد :اه
تصیم گرفت انتقام بگیره وگرفت ... به بالایی کوه بلند رفت با دنیا خداحافظی کرد...
نتیجه :من یه کشاورزم
سرم به کار خودم هست به زمینم به خاکم وطنم علاقه دارم اما بعضی وقت ها جنگل نیاز به اتش سوزی داره تر خشک هم نداره باید بسوزه تا گیاهان جدید رشد کند تا جنگل از شر کرم ها راحت بشه ....
من اتشم زیرخاکسترم وای به روزی که زبا نه بکشم وسلاح در دست بگیرم به مادر محسن قسم رحم نمی کنم ....
انان که میندارند کشاورز نمی فهمد یا هیچ وقت زبانه نمی کشد بدانند که کشاورز این روز ها فقط سعی می کند ارام باشد ...من کشاورزم ......


