تبليغاتX
سجده بر زمین
دست بوسم اگرچه مغروریم...

سلام به همه دوستانم گلم

تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادا            وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تست        به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

دقیقه های اخر شب سه شنبه است توی اتاق خودم هستم ، دارم اهنگ بی کلامی گوش می کنم که احساس می کنم داره روحم نوازش میده ....

خوب قراره روزپدر تبریک بگم. اما من باید به دوتا پدر تبریک بگم....

باید به پدری که توی خونه بهم لطف کرد بزرگم کرد، بد خلقی هام تحمل کرد سالها کار کرد تا ما بتونیم راحت وبا ابرو زندگی کنیم تبریک بگم .... مخلصتم بابایی گلم ...

واما پدری معنویی من که بودنش غنیمتی به خدا ،در زمانی که هروز پیشمون بود قدرشو نمی دونستیم همین چند دقیقه پیش بهش پیامک دادم کلی خوشحال شدم  وقتی جوابم داد توی حرم امام رضا(ع) بود چقدر دلم می خواست الان پیشش بودم بازهم مثل قدیما حرف می زدیم واون برامون از خاطرات دور نزدیک می گفت استاد عزیزم حاج مهدی روزت مبارک .....

 پ ن :راستش امشب دلم بدجوری هوایی گریه داره ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت2:2توسط No bahar |
خود را به کاغذ بسپار
 یاهست

خود را تعریف کنید !!!

مطلبی که می نویسیم ذاتا شخصی است پس بگویم زیاد وقت تلف نکنید .

باور کنید اگر ادمی به این شناخت برسد که بتواند خودش را باهمه کم کاستی ها تعریف کند شاه کار کرده است .

سوال این است ایامن تعریف پذیر هستم ؟بله می شود تعریف کرد، اگر کسی از بیرون مراببیند از دو دیدگاه ظاهری وباطنی می تواند مرا وصف ومورد ارزیابی قراردهد پس من تعریف شدنی هستم شاید نشود نمودار برای شخصی مثل من کشید اما می شود چیزهای محض دلخوشی گفت . به نظرم تعریف هر شخصی واقعا سخت و وقت گیر است مخصوص ادمهای درون گرا ومطلق نگر که واقعادر پاره از اوقات قابل وصف نیستن .اما باز یه سوال دیگر اصلا چرا ماباید به مرحله شناخت برسیم؟؟در دنیای امروز که ادمها راچه بشناسیم و چه نشناسیم ضربه خودشان را میزنند تازه اگر بشناسی ضربه بدتری خواهی خورد چون شما دوبار ضرر کرده ای هم وقت صرف کرده ای وهم سرت کلاه رفته است چه نیاز به شناخت است ؟!!اما چون این قضیا نسبی است می شود گفت شما حتما نیاز به شناخت خود واطرفیان برای به تعالی رسیدن جامعه به عنوان یک اصل دارین .

اماشناخت وتعریف خودم چالشی است که چند روزیست به ان فکر می کنم چند نکته ای نوشتم برای شما هم می نویسیم .

در تعریف خود به چالشهای عظیمی برخوردم که گذشتن ازهرکدام به مراتب شیرین بود در تعریف خود متوجه شدم زندگی ام دو وجح که چه عرض کنم1000زاویه دارد مثل جمع کردن کلاشینکف میماندباید به ان ترتیب داد از اول به اخر واز اخر به اول- زندگی داری  ضربی موزون می باشد که این ضرب را طبیعتی با اقتدار می نوازد .سرپیجی نه به معنایی شکست اما زحمت بیهوده است باید با وقایع پیرامون همراه شد نباید جبهه گرفت.اما من از لحاظ ظاهر که انسان می باشم یا بهترباانسان ها درساختار ظاهری فرقی نمی کنم اما انجایی که ماها با هم فرق های نجومی داریم در باطن وافکاراست.در ظاهر خیلی راحت میشود سلیقه ای شخصی را رد کرد یا تایید کرد متاسفانه این امرامروز همه جا به عینه دیده میشود ظاهر گرایی...

اما من ..

خوب گاهی اوقات در حالات روحی ام در تنهایی ودرابی بیکران به سرمی برم این نه به معنایی منزوی بودن است من چشم هاییم رامی بندم وارام می گیرم درتنهای ارامشی بیشتری نهفته است قدر لحظه های تنهایم را می دانم واینکه لحظات تنهایی در ابی بیکران غرق می شوم لحظه بی وزنی خیلی برام ارزشمنده .

لحظات سفیدم لحظات با خدا بودن است لحظاتی که سجده میرم میگن خدای غلط کردم اونوقتی که به خدا میگم این دردهارا بگیر دردی عنایت کن که رنگ بوی تو بده .

اما لحظه های هم روزگار برام خاکستری ست روزهای که سربالایی زندگی رامی روم، عادت ندارم دستانم را به روی کسی درازکنم همه سختی ها را تحمل می کنم برای همین فشارهای زیادی متحمل می شوم که نفس بکشم وزندگی کنم .

خوب این شد سه وجح ازمن حالا چند نفر نیاز است که 997 پلان دیگر زندگی مرا بنویسید. ادمهای نیک سرشت تنها ویژگی های مثبت رامی ببند وبرای نقاط سیاه زندگی دیگری ندیده دعا می کنند ووووو

 یا هشت

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت17:18توسط No bahar |
یاهشت

سلام به ماه رجب

سلام به لحظه لحظه به یادت بودن ...

پرسیدی یاهشت یعنی چی ؟؟

یاهشت یعنی قول قرار های من با خدا

یاهشت منو گوشه چادر مادرم وقتی برای اولین بار وارد حرم می شدم

یاهشت یعنی غریبی ومهان نوازی امام غریب...

یاهشت یعنی منو مرتضی نواب ودعای کمیل بچه های مشهد.

یاهشت یعنی منو پنچره فولاد منو گریه های از روی درد ...

یاهشت یعنی بی سر وارد حرم شدن شهید غلامرضا ....

یاهشت یعنی اگه خسته شدی خودت برای خودت غریبه شدی از ادمها خسته شدی بهت زخم زبون زدن یعنی اگه همه طردت کردن ،عصبی بود فقط کافیه دلت کمی شکسته باشه روت می کنی به سمت حرمش می گی اقا سلام خسته ام این منو این دست های خالی ..

یاهشت  یعنی درد دلهای منو با امام رضا(ع)وقتی از دنیا سیر میشم وبه حرمش پناه می برم ...

وچه ارامشی وقتی کنار ضریحش یه گوشه میشنی وعقده دل باز می کنی .....

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت0:33توسط No bahar |
من اصول گرا نیستم

من اصول گرا نیستم ..

من در چند سال اخیر وارد جریانات سیاسی نشده ام اما به طور مداوم خبرها سیاسی و جریانات  را چک می کنم دوستانم با تعحب به من نگاه می کنند وقتی 4 روزنامه جام جم – کیهان –اعتماد ملی –مردم سالاری – باهم دست ام می بینند .

در این سه سال خوب دیدم فشارهای زیادی به دولت وارد شده بیگانه ها جدا وداخلی ها که جدا ... درهیچ دوره اتحاد بین گروها سیاسی مخالف دولت به این شگل نبوده. اما متاسفم که بگم این اتحاد شوم  به دونقطه مهم با برنامه ای دقیق ضربه می زند یک رهبری عزیز – ودوم ایران عزیزمان...

توصیه می کنم به دوستان به اصلاح روشن فکر کمی سکوت کنید ببنید مردم چه می گویند !!!

اقابون سیاسی این نیست که مردم نمی فهمند بلکه در پاره ای از اوقات از شمابیشتر هم می فهمند فکر نکنید چون شما تریبون در اختیار دارید می توانید هرچه میخواهید بگوید

اقایان اگر به مردم رحم نمی کنید به شخصیت  سیاسی خود رحم کنید واقعا زشت است که شما به قیمت خودگشی ارمانهایتان می خواهد صاحب چیزی شوید ....

                              یازهرا

سوال :چرا بعضی از اصول گر نماها امروز دست به دست گروهای مخالف دولت داده اند ویک صدا شده اند ؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت2:12توسط No bahar |
شب بود من بودم

در ثانیه ای که خدا بود

شب بود من بودم نا امیدی از جماعت دورم ،سرم بالا گرفتم راه افتادم دل به سنگ ریزهای کوچه دادم ،همراه باد از کوچه تنهایی خیالم گذشتم بی هدف به راه ادامه می دادم دل به خدا داده بود زده بود به تاریکی بی انتها .

آیا رسیده ام ؟؟

احساس شعف از رسیدن به نارسیدنی های عمرم این جا تهه ارزوهای گذشته بود ،ومرز رسیدن بود اما ...

اما این تن رنجور این کالبد عاریه سنگینی می کرد همراه نمی شد ..

حال باید بعد از 20 سال این کالبد را عوض کرده تحویل مادر همه انسان ها زمین می دادم .

احساس غریبی بود این احساس چیزی فراتر ازآزادی های معمول بود من از چار چوب تن رها گشته بودم حالا باید از مرز رهایی می گذشتم چه ارامشی، کاش این ارامش  تا ابد باقی بماند .

این بار به جای عوض کردن لباس ونقاب ها مشگل را حل کردم دراین معبر غریب در دل شب در ثانیه ای که خدا بود این بار به جای کفش هایم از شر پاهای چوبی شکسته ام راحت شدم حالا باید با خدا دوتا چهار تا می کردم باید پس می دادم هرچی رو که به غفلت انجام داده بودم زیاد هم سخت نبود .

چند صبای هم برای کارهای مثلا نیک ام تنبیه شدم وحال باید دراغوش بگیرم معبود را .

چه مبارک بود دیدار واین پایان بسیار خوش است بر همه دردهایمان .........

+نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت0:52توسط No bahar |