تبليغاتX
سجده بر زمین
شبستان 7:

 

 داره باز بارون می باره ....

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم ...

                        برای تصاحب رویایی ماه به تو فکر می کنم ...

به تو فکر می کنم  به تو فکر میکنم ....

         من کجای شب تو رو گم کرده ام و تنها شدم !!

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم ....

صحرا الف

+نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت11:31توسط No bahar |
شبستان 6:

داشتم پیش خودم میگفتم خدایا من به اندازه خودم مفید بودم.

بعد از خود راضی لیوان چای برداشتم لم دادم مشغول تماشای تلویزیون شدم ؟!

خدا بعضی وقتها خیلی زود میذاره توی کاسه ادم....

مستندی از فاطمه حمامی دیدم نمی دونستم باید گریه کنم یا باید به خودم بخندم گفتم خدایا میدونم تو بی نیازی و میدانم تو به من نیازی نداری من به تو محتاجم ،خدایا منو ببخش ...

نارنج:خدا انشاا.. دید گاه ما رو به دنیا عوض کند خدا این فرصت را به همه ما بدهد که یکبار هم که شده مشتاق به خدا باشیم وعزیز خدا بودن را تجربه کنیم .

پ ن:خیلی دلم میخواست چمران برای دلم باشم اما افسوس ...!!!

+نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت14:45توسط No bahar |
شبستان 5:


نارنج می بینی زمان چقدر زود میگذره ؟!

نارنج :اره خیلی پیر شدی دیگه پات لب گوره !!

نارنج تو عادت کردی زد حال بزنی ؟!

نارنج :اره

نارنج قیافه اش دیدی نمیدونست برای عشقی که بین من اون مرده بود گریه کنه یا مادر بزرگ من !!گریه هاش منو یاد شب اخری که باهم بودیم انداخت وقتی بقلم کرده بود میگفت دوستت دارم ...

قلب شکسته بخیه میخوره وسالم البته بی رحم میشه !!

نمیدونم حالا که دستش توی دست یکی دیگه است چرا گریه میکرد .

نارنج:به توچه ما کارهای مهم تری داریم .

نارنج :خوشحالم فتح بزرگی بود بهت تبریک میگم خوشحالم خدا بهت وقت داد تا این روزها را هم ببینی ...

دنیاست دیگه ...صحرا الف

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت16:0توسط No bahar |
شبستان4:

دلم گرفته است،هوای دلم بارانی است ...

چند روزی است شبستان خلوت است همه جا را پارچه سیاه گرفته است نمی دانم شباهت غم و نگاه تو چیست ؟!

دلم غم دارد گویی همه از چیزی خبر دارند و گاهی زیر لب چیزی می گویند که با اه شروع می شود خیلی خوب گوش دهی حسی می شنویی که نامفهموم است .حسی که با شمشیر کنایه ی عجیب است نگو.

نارنج (خرفت) می گوید :

شما قدر این روزها را نمی دانید می گویید کاش ادم بودم انقدر برایش گریه می کردم که بمیرم می گوید حسین (ع) میان بری است که باید قدراش را دانست .

میگویید :تا وقت داری خودت را با حسین (ع) بساز که به سن سال من رسیدی دچار حسرت نشوی!میگویید نمی دانم چرا شما انسانها بیشتر اوقات صدای دلتان را خفه می کنید ؟!

حرف هایش مرا به فکری عمیق فرو برد ...

این روزها شبستان به سکوتی مرگبار رفته است وحادثه ای را چشم در راه است.

+نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت17:9توسط No bahar |
شبستان3:

 

ساده بیا ساده برو ...

دم اذان است ادم ها میایند وغبار روی ودل در اب حوض می شویند شبستان دم غروب خیلی شلوغ میشه انگاری انسان ها می دانند شب را بی خدا نمی شود سر کرد .

اینجا همه ساده میایند و ساده می روند،سبک بودن وسبک مانند این ایجا رسمی است کهن .

موهای دستم سیخ میشود اری بانگ اذان است که باصدای پرواز چند کبوتر درهوا امیخته شده است وکبوتر ها هل هله ی به راه اندخته اند ولبخند رضایت  ادمها وقتی  که به هم نگاه می کنندبرایم جالب است ..

ماهی قرمزم تنبل هم مجبور شده وظیفه اش را انجام دهد وبچه ها را سرم گرم کنند بچه ها میخندند وبه او اب می پاشند واو هم به سادگی انها  میخندند ...

دم اذان هوای شبستان سبک تر میشود انگاری ادمی نزدیک تر است به خدا...

 

پ ن :یه کاکتوس دارم سه سالی هست با هم اتاقی هستیم بنده خدا پشت پنجره اتاقم رو به باغ برای خودش زندگی می کنه ،حاج خانوم امروز چند تا گلدون اورد که به شرح زیر است :دو تا گلدون شقایق که فکر کنم نزدیک بهار گل میده ویک گلدون پراز نعناع و ریحان،تاکید هم کرد پنجره  را زیاد باز نذار سرما میخورن گناه دارند!!

پ ن:امشب بعد ازچندین هفته  به همراه مربی بدن ساز+پسر عموهای با معرفت 10 دقیقه دویدم اگر این روند ادامه پیدا کند تا اخر فروردین احتمال داره بتونم مسابقه شرکت کنم .

پ ن:وقتی کاری رو خراب کردی همه چیز را از اول اول بدون هیچ ترسی شروع کن .

پ ن :راستی این امیر 22 چه شکلیه اصلا ؟!

+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت21:11توسط No bahar |
شبستان2:

 

من و شبستان ؟

اینجا میخواهم خودم را تا زمانی که هستم یعنی شاید 4یا 5 ماه دیگر بسنجم اینکه مینویسیم دارم از خودم لایه برداری میکنم تا به خودم برسم میخواهم..

اینجا شبستان است اینجا مکانی ارام با حوض پر اب وهوای معتدل است وصدای چند پرنده ای معمولی فضا را به گونه  عجیب دلپذیر می کند این جا همه چیز عادی وبدون هیچ زرق برقی است اینجا حتی پولی هم وجود ندارد صدقه نگاهت دهم. اینجا ایده ال های من در هوا جریان دارد.

در برهه ای از زندگی به بن بست خوردم هستم هستم هایم تبدیل به بودم شد. راستش من یه روزی تیم فلان  بودم  یه روزی نفر اول فلان.... بودم همه تبدیل به بودم شد در همان زمان بود که سخت ترین جمله زندگیم را شنیدم :

از بودم های زندگیت نگو الان چی هستی ؟!

شاید روزهای زیادی ساختارهای ذهنی ام را جستجو کردم انگاری انباری کهنه را دوباره میخواهی اباد کنی چه چیزهای مهمی که رویشان خاک نگرفته است چه وسایل به درد بخوری که اینجا در درونم گم شده بود هیاهوی اطرافم .

خدا روشکر شروع کرده ام سر وسامانی به وجودم بدهم البته راه زیادی مانده است از حالت بحران درامده ام البته نقش بهترین دوستم را نباید ندیده گرفت .کسی که فحش شنید اما رهایم نکرد.

هنوز به همه جای شبستان سرک نکشیده ام اما فکر کنم اوقات خوبی اینجا خواهم داشت که میشود با ان حتی سالها زندان را هم تحمل کرد.

خدایا این روزها را از ما نگیرد .........

+نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت18:35توسط No bahar |
شبستان1
 

من برای چه میدوم در این دایره کوچک که حتی جا برا نفس کشیدن نیست .

همه چیز در درون من است حیرانم چرا اینگونه دویده ام وخود را خسته کرده ام .

فکر میکنم اگر این شبستان و این حوض چند ماهی قرمز تنبل ان چند درخت نارنج پیر غرغرو  نبود اند حتما سرم را روی زمین می گذاشتم واین زشتی های خود و این عالم را تحمل نمیکردم .

این روزها خیلی ها با من قهر کرده اند از جمله دلم ، حالا که قهریم فحش دادن نصیحت کردنتان چیست انوقتی که کنارهم بودیم نه من ادم شده ام نه شما عاقل شده اید چرا بیهوده یکدیگر را خسته میکنیم .مگر نمی گویید من فلان فلان خوب اگر واقعا هستم مرا به خدا بسپارید .

 اینجا خلوتگاه است که مردان مرد را در ان راه است .

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت16:53توسط No bahar |
شبستان ...

 

این جا خلوت گاه منو دل است .

بهتر است بگویم شبستانی است که گاهی اینجا دورهم مینشنیم وغیبتی می کنیم  گاهی هم غری به جان خلق خدا میزنیم ،وصدایم را که خود باور ندارم چه برسد به دیگری ،صدای را که باور نداشته باشی به گوش کسی نمیرسد .

وخدا وسط این حوض ایستاده است وشاید پشیمان از بیکاری خویش وخلق ادمی است چه خوب شد نمرده ام پشیمانی خدا را هم دیده ام .

دیگر حرفی برای کفر گفتن نیست انگاری باز زیاده روی کردم اختیار از دست داده ام دارم زیاده گزاف میگوییم این را من نمی گوییم بلکه حالت ابروهایت در هم رفته ات می گویید !

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت16:48توسط No bahar |
کاملا شخصی

سلام کیارش عزیز و بهترینم

نامه ات به دستم رسید با هر بند از نامه ات های های گریه کردم گریه ی از روی شوق ،خوشحال که اوضاعت رو به راه است. از موفقیت درسی ات  بسیار بسیار خوشحال شدم .

ناجنس هنوز هم یادته من نامه خیلی دوست دارم خیلی لطف کردی از صبح تا حالا 4 بار نامه ات را خواندم .از بابت شکلات هم مرسی ...

از دعوتت هم متشکرم بهش فکر میکنم فکر کنم .

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت10:19توسط No bahar |
تاکسی

 

تاکسی دربست میری ؟؟

کجا میرم ؟؟

 کمی صبر کن ...

اها از این رویای  ابی خسته شد ه ام رویای دیگری در سر دارم .......

 

صحرا الف

+نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت16:39توسط No bahar |
تكه سنگي از جنس نفرت.

انا لله و انا الیه راجعون

مردم غزه ما در غم خودن شریک بدانید ...

اليس الصبح بقريب

همه مجاهدان فلسطین و همه‌ مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای "بدر" و "احد" در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.

...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...

 

خسته شدم انقدر نشستم و قتل عام را تماشا کردم  چقدر باید صبر کرد شاید تا روزی که نوبت ما فرا رسد!!؟ .به نظر من داریم الکی حرف میزنیم  باید کار اسرائیل بسازیم خودمون خلاص کنیم ..

یادمان باشد همه چیز از اناپلویس شروع و در کنفرانس ادیان همه چیز قطعی شد از انجا که این ملک عبدا... مادر (...........) با بوش مشروب میخوره ،واقعا این  حاکمان عرب چقدر بی غیرت اند .

اقا بیشتر از این از دستم برنمیامد....

+نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت13:59توسط No bahar |
3 حرفی های ممتد

سه حرفی

فشار زندگی بالاست از بوی نان وپنیر ،سبزی تازه شعر سهراب خبری نیست .

از چشم های خیس ز عشق  خبری نیست بیهوده نگو .

پدرم بوی خاک میدهد نمیدانم پدرم برای من مرده است یا من برای پدرم !! اما میدانم ما گشته مرده ای یکدیگرهستیم .

این روزها من وتمام اهالی شهر بوی سه حرفی میدهیم .

پول –عشق – خدا – مرگ – شعر

 

این روزها همه ی زندگی ها را در سه حرف میشود خلاصه کرد. بعضی ها با این حروف الفبای ساده چه کارهای که نمی کنند .بعضی ها هدف  از زندگی را این سه حرف قرار میدهند وبعضی ها ان سه حرفی هر دو در اشتباه هستند بعضی ها برای پ و ل بلا نسبت جناب سگ عزیزم میدونند واخر هیچ !!وبعضی ها برای ع  ش  ق مثل موشی  حقیر میشوند.کجاست گربه با معرفت تا شر این موشها را از سر ما کم کند.گربه هم این روزها به شعر نو رو اورده است حال روز خوبی ندارد میدانم .

یادم افتاد خدا هم سه حرفی است، خدا اه فقا ن از این سه حرفی های عالم ...

راستی تو در زندگیت هدفت کدام سه حرفی است به من نگو ولی با خودت رو راست باش ....

صحرا الف

+نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت4:50توسط No bahar |
مراسم ناز کشی

 

میخواهم نازت را بکشم ...

از کجا شروع کنم وبا چه رنگی نازت را بکشم...

اخه بابا من که نازت را بر روی دلم حکاکی کردم مگر ندیده ای ..

میدونم تو باز به ویژگی های انیمایی خودت فکر میکنی میدونم الان باز میگه :تقصیر من نبود من خودم سبک نمیکنم اون باید عذر خواهی کنه .

ادم هرچی سبکتر بشه بالاتر میره من نمیگم قوانین فیزیک میگه ..!!

چرا عاقل کند کاری که باز ارد منت کشی ؟!!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت22:25توسط No bahar |
به :خدا

صمیمی اما کوتاه !!

خدایا اگر بابت هر کدام از دلتنگی هایم کوهی طلا  هم بدهی بازاین دلتنگی ها را با تو معامله نمیکنم .

اخه خدا این دلتنگی توست که شوق رفتن به من میدهد.

خدایا مواظب خودت باش نکنه این ادمها دلتو به درد بیارن ..!!؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت3:14توسط No bahar |
به :امیر

 

ساختم واگر مجبور باشم صدبار دیگر میسازم

اینجا را ساختم تا شاید بتوانم از روزمرگی هایم بنویسم از زندگیم بنویسم..!!
اینجا را ساختم چون نمیتوانستم در هیاهوی زندگی ام خودم را سانسور کنم ! برای دلم مینویسم نمی توانم صدایش را خفه کنم ....!!
ولعنت به هرچی نقاب ..لعنت به هرچی حس برتری طلبی ..!!
لعنت به این روزهای جدایی  ..!!


امیدوارم بتوانم و بتوانم !

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت1:46توسط No bahar |
به: نوبهار
 

ستاره دنبال دار ...

دو شب پشت سرهم بود ستاره دنبال دار میدیدم ( شهاب سنگ) اما هر باز میخواستم یه  ارزوی بگم نمی تونستم وقت و میگذشت تهه دلم میگفتم اتفاقی بوده .

ساعت 4 صبح بود اومدم دم درب خونه کیلد انداختم درب بازکنم ، باز نمیکند هرکاری میکنم درست نمیشه قفل درب یخ زده کاری هم نمیشه کرد ..

 

باکلی غر زدن از دیوار بالا رفتم در حین بالا رفتن بودم.. ، باورم نمیشد برای سومین شب متوالی ستاره دنبال دار میدیدم این بار زودی ارزو کردم ...

ارزوم بلند میگم :من که ارزوی جز تو ندارم نو بهارم !!

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت1:37توسط No bahar |
از این شعارها خسته ام ..
 

فاحشه ی که شرفش پیش خدا بیشتر از منو ما خواهد بود..

جوری کشان کشان مثل سگ بردنش توی ماشین گشت ارشاد که ،حالم از بی غیرتی خودم این جامعه بهم خورد .

این که فاحشه است مال پدر منو تو  نمی بخشد خودش به اندازه کافی زجر میکشد اگر اوهم مثل بعضی ها دستش به ثروت عظیم این مملکت میرسید این جوری نمیشد او به مراتب کار سخت تری را انجام میدهد .او دستش به مال یتیم الوده نبود.

البته او می تواند صیغه بعضی ها شود!

کاش قانون توی این مملکت برای همه ساری و جاری بود حتی ....!!

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت0:41توسط No bahar |
ع ش ق

اتش در کنج ذهنم

 اپیزود اول : لیلا دختر همسایه شون بود هروقت از توی کوچه شون رد میشدکلی تن نازی میکرد. قلبش تند تند میزد چه شبهای که به یادش بی دلیل گریه نکرد بود.به خودش میگفت پسر به این خجالتی مایه شرمه مخصوصا که همه دوست هاش دوست دختر داشتن یه جوری از ارتباطشون حرف میزدن که اون تمام وجودش پر میشد از تمنایی لیلا راستش اسم دختره هم نمیدونست اسمش همین جوری گذاشته بود لیلا .لیلا را با چاقو ضامن دار روی بازشو به نشانه وفا داری حک کرده بود .

اپیزود دوم :رفت جلو یه گل دستش بود سلام کرد لیلا بهش یه نگاهی سردی کرد گفت بفرمایید لحن صداش دیوونه اش کرده بود نفس توی گلوش حبس شده بود با هزار زحمت گفت میشه گل از من قبول کنی ....

بغضش ترکیده بود کارش شده بود سیکار دزدیدن از جیب پدر بزرگ و کشیدن نیمه های شب توی کوچه پس کوچه های شهر ...دلش شکسته بود با خودش عهد کرد دیگه به کسی  فکر نکنه لیلا بعد از چند وقت از محل شون رفت ...

اپیزود سوم :مهندسی اش را از یکی از بزرگترین دانشگاها گرفته است  گاهی سیکار میکشید بیشتر اوقات اخر هفته ها بود شمال توی راه شمال به طور اتفاقی!!! دختر ی زیبا روی رو سوار میکند طول راه حرفی نزد ومثل یک راننده خطی رفتار کرد گاهی سیکار میکشید وگاهی هم از اینه به عقب نگاه میکرداحساس عجیبی داشت اهنگ روشن میکنه وباز سیکار میکشه  ...

اپیزود چهارم :دخترک از هر دری حرف میزنند خیلی خودمونی برخورد میکند ومدام از افتخارتش میگویید او سیکار میکشد و رانندگی میکند صدای اهنگ را بیشتر می کند تا شاید دخترک خفه شود اخه لحن صدایش او را به گذشته میبرد و او ازرده خاطر میشود دخترک مدتی است که سکوت کرده است و زیر لب می گویید این احمق اصلا این کاره نیست کاش سوار نمیشدم دخترک از روی حرص زد به بازوش زدگفت هی عمو هر جاشد بزن کنار من پیاده میشمیه دفعه بازوش  دقیقا روی جای که با چاقو نوشته بود لیلا به طرز عجیبی سوخت و نا خواسته گفت لیلا ... ی من ....

دخترک با ترس لرز گفت: بله؟!

همچنان راه را ادامه میدهد دختر با اهنگ گریه میکند و از پنچره به بیرون نگاه میکند ویاد  ان روز توی کوچه میکند و پسرک داغ دلش تازه شده است سیکار میکشد واشگ از کنار چشم هایش می اید هیچ احساسی از عشق در وجودش شاید نیست! اما باز هم مثل  سالهای گذشته بی دلیل اشک میرزد ...

اپیزود پنجم: اپیزود پنجم را هرکی هرجوری دلش خواست تمام کن ....

تقدیم به امیر عزیزم : صحرا الف

+نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت0:38توسط No bahar |
این غرور را دوست دارم ..؟!
این غرور را  دوست دارم که چنگ میکشد به هنجره ام تا نگویم دوستت دارم ...

تهران - مرداد 1387  نشریه - پشت پنجره اتاق سردببر

 

پ ن:همیشه پاییزه وقتی تو نباشی

۱ دی ۱۳۸۷ پشت پنچره خیس اتاقم

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت1:27توسط No bahar |