تبليغاتX
سجده بر زمین
شبستان 30:

 

۳۰روز مانده است و بهار می اید و من دیگر تنها نیستم بهار می اید و من کوله بار سفر می ببندم جاده خستگی دارد اما از این جا ماندن بهتر است گاهی صدای عزیزانم را نمی شونم انگاری من دچار عادتی عجیب شده ام انگاری این جنگل این دریا همه برایم خاکستری است .

میروم اگر نیامدم بدانید همرنگ غروب افتاب شده ام رسیده ام به نارسیدنی ها زندگی ام!! اتش گرفته ام ولی شکایت نکرده ام بدانید اگر روزی هم رنگ غروب افتاب شدم رسیده ام ..

اما تو پری قصه ها پری مهربانم که این روزها رنگ اسمان زده ای به خیالم من قصه ی خواهم شده که روزی کسی می نویسید و عده ای خوشحال میشوند وعده ای ناراحت اما من روزی رنگ خدا خواهم شد و جاودانه خواهم گشت .

ترس و فقر هیچ گاه شما را نخواهم بخشید که دست های همه ما را بستید و خرسند شدید روزگاری شما ها باید جواب پس بدهید خدایا نکند کسی بمیرد واسیر این دو باشد .

بازهم میگوییم پروازم ارزوست کیست که درک کند کیست که بشنود کیست که اجابت کند خدایا اصلا دوتا با شکسته هم نداری قرض بدی !!

بهار می اید من میروم به سوی روزگاری نو ...

+نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت23:5توسط No bahar |
شبستان 29:

 

منو تو مایه تعجب شده ایم ..

گاهی که مجالی باشد از تو حرفی به میان می اورم از تو می گویم تهه دلشان می گویند خیالاتی است ..

گاهی هم انگار اغراق می کنم اما نارنج می گویید چشم زخم میخوری دلبر ..

از خودم و تو میشه هزاران صفحه نوشت ....

گاهی انقدر خیالت محترم است که دوست ندارم چیزی بگوییم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت0:3توسط No bahar |
شبستان 28:

 

نگاهم گاهی با نگاهی گره میخورد اما انگاری هنوز گره زدن یاد نگرفته ام که زود باز میشود!

تنها میروی دریا - اهل قلیان  نیستم اما چای و نبات خوب است در این سرما...

در این هیاهوی من و ساحل هر دو دلباخته سکوت شده ایم بر روی ما پا میگذارند اما ما را نمی بینیند!

نمی دانم شاید اسم این را بشود گذاشت ارامش !

این روزها تنها بیمار میشوم تنها خوب میشوم و تنهای عاشق میشوم و تنها دل به موسیقی میدهم!

 

پ ن:به شخصه این مطلب  را خیلی دوست دارم و بار ها بارها می خونمش اما باز سیر نمی شوم .

پ ن :دلم سر سلامتی من روزه سکوت گرفته است(البته با کنایه )

+نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت2:9توسط No bahar |
شبستان 27:

چرا نمی شود راستش را به کسی گفت ؟

نارنج:برای اینکه بینش شان از تو عوض میشود .البته امری نسبی است .

متوجه شده ام در بسیاری از اوقات انسانها مشتاق به دروغ شنیدن هستند .مردم کاری ندارند که تو که هستی مردم دوست دارند تو چیزی باشی که دوست دارند .بیشتر اوقات از تو تصوراتی دارند که دوست دارند این تصورات شان درست باشد حال این تصورات درست باشد یا غلط خوب یا بد ...

برای همین است گاهی مجبور می شوی نقاب بزنی یا اینکه مودبانه ترش سکوت کنی حقیقت ماهیت تلخی برای ادم های ظاهر ببین دارد و البته برای کسانی که با پیش دواری به من نگاه می کنند .

گل برایم فرستاند و سوتی که عمل نمی کرد !!

پ ن: .حاج خانوم صدام کرد دم درب باهات کار دارند با کسالت خودم از تخت کندم  به سمت درب حرکت کردم داشتم به این فکر میکردم این همه زمین چرا انقدر امدید عقب خانه ساختید که من مجبور شم ۶۰متر راه بروم تا برسم به درب ..

دوباره حاج خانوم با لحن بلند گفت این جوری میخواهی بری؟ دیدم راست میگه ادم که با شلوارک نمیره دم درب. اومدم شلور پوشیدم دویدم دم درب دیدم مامور پست دارد میرود هرچه میخواهم سوت بزنم نمیشودمنم اکثر اوقات ادم اتو کشید ه !!بهر صورت سوت زدم برگشت گفت اینجا را امضا کن منم شوخی کردم گفتم میشه انگشت بزنم خندید امضا کردم و رفت نمی دونم کار کی بود یک پاکت بزرگ بود که روی قسمت فرستنده اسم خودم نوشته بود انگاری خود برای خودم فرستادم ۶ شاخه روز که رنگی به رخسار نداشتن و روی گلبرگ هایش مشگلات حمل و نقل میشد دید .چه ادم خجسته ای بود که برای من گل فرستاده کلی اول صبح خندیدم !!

به خودم امیدوارم شدم ....

+نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت1:15توسط No bahar |
شبستان26:

مگر می شود ؟

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاید که املایی بنویسم که غلط نداشته باشد راستش را بخواهی سال سوم ابتدایی که بودم ثلث اول املا شدم ۳ که برای خودش شاهکاری بود همه هم سن سالهای من معدل ۲۰ می اوردند اما من !!یادمه پدرم سیلی به گوشم نواخت گفت از این معصوم یاد بگیر (معصوم فامیل پدری ام بود که همسایه دیوار به دیوار ما بود ما همسن والبته هم مدرسه ی و هم کلاسی بودیم هر وقت خدا من افساید میکردم اون زودتر از من خانه ی ما بود و امار منو داده بود و من بودم و سر کوفت های خانه ... واقعا من از این بشر متنفرم وقتی توی میهمانی همدیگر ور می بینیم دوست دارم خفه اش کنم )

استاد بزرگ اومد گفت همه شاگرد ها به صف ماهمه به صف شدیم تنها ۱۱ سال داشتم همه حرکات خواسته شده را رفتند ولی من نتونستم جلوی همه به بدترین وضع ممکن ضایعم کرد حتی میخواست کمربند نارنجی ام  را باز کنه .. ۴ سال پر از درد فشار گذشت قهرمانی کشور انتخابی تیم ملی مقام اورده بودم بعد از این که از سکو اومدم پایین به استادم گفتم همیشه ازت متنفرم بودم مدل انداختم سمش رفتم .

اری میشود املایی بی غلط نوشت میشود ان کتک خور مدرسه روزی یکه بزن محل شود و میشود ان کسی که همیشه املایش غلط داشت روزی مطلب برای نشریه بنویسید.... !!

قدم بدی هم درس خواندن تا دکتری است هرچند بعضی ها بگویند مگر میشود !!

پ ن: لیلای من - من عاشقم مجنون تو

                                                مست - پریشون - خراب

                                                                                  عاشقم ....!

+نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت0:27توسط No bahar |
شبستان 25:

 

گاهی خود را به فراموش کاری میزنم ...

انگاری گاهی دوست دارم تاریخ تولدم را فراموش کنم دوست دارم فراموش کنم تا یکی بیاید داد بزند هی دیوونه امروز تولدته...

گاهی دوست دارم فراموش کنم چشمهایم چه رنگی ست تا یکی بیاید بگوید چشم های مغرور ات را دوست دارم دیوونه !!

گاهی دوست دارم فراموشت کنم که بیای داد بزنی بگویی تو تنها نیستی من هم هستم !!

گاهی دوست دارم فراموشم کنی و من بشم همون دیوونه که بودم بیام زیر بارون داد بزنم دوستت دارم  دیوونه ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت0:45توسط No bahar |
شبستان 24:

 

منو نقطه چین هایم

وقتی حرف هایم به  نقطه چین  ختم می شود برای این است که این روزها تمام حرف هایم نا تمام است انگاری نمی توانم حرف هایم را کامل بگویم .

رویایی خامی به سر دارم که شاید روزی از روزهای خدا این جملات را طور دیگری و شاید امیدوارتر کامل کنم شاید و شاید شاید ...!!

 پ ن :شنیده ام به هوای درختی بلند وبالا تر از یادم رفته ی !!

چه کنم گناه از من نبود که اسم مرا گذاشته اند بید مجنون ...

+نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت19:13توسط No bahar |
شبستان 23:

 

هرچه بیشتر تلاش میکنم دور تر میشوی ..

گاهی انقدر دوری که فراموشت میکنم ...

به خاطر عشقت پرنده شدم گاهی هم اواره شدم  !!

احساس میکردم با اوج گرفتن  و همراه ی با عقاب به دستت میاورم ..

من چه میدانستم تو

                              پروانه صفتی !!

 

صحرا الف

 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت0:41توسط No bahar |
شبستان 22:

 

تا حالا از خودم ننوشتم ..

امیدوارم روزی  بیایی من چون مجروحی از جنگ برگشته روبروی تو بنشینم و تو بپرسی و من گاهی سکوت کنم و گاهی هم اگر شد اشگی بریزم ..

امیدوارم روزی تو برای همه بگویی من این نبودم  و ان هم نخواهم بود !!

پ ن:روزگار همیشه همین گونه بوده من و تو همیشه همین جمله را بر زبان داشتیم زمانه بد شده است کاش یکبار هم میگفتیم ما بد شده ایم اسمان همیشه همین رنگ بوده است !!

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت21:57توسط No bahar |
شبستان21:

 

چای و نبات در کنار استادی از جنس مهربانی

سال دوم دبیرستان که بودم درس ادبیات رو باهم داشتیم اون زمان من تازه جبران می خوندم واستاد هم از این که یک شادگردش در ان مدرسه ی دور افتاده جبران میخونه واهل مطالعه  است کلی حال کرده بود.

همیشه سر کلاس مجبور مان میکرد اشعار سعدی یا حافظ رو با صدای بلند وهمه باهم بخوانیم امتحان هایش کمی سخت بود اما یادم نمیاد سر کلاسش جزو نوشته باشم حرفهایش را می دزدیدم انگاری حرف هایش از جنش طلا بود .

خیلی اصرار داشت من برق رو رها کنم برم ریاضی بخونم حتی والدینم خواست مدرسه امروز وقتی فهمید دارم مدرک ریاضی میگیرم باز هم خوشحال شد.واقعا نمی دونم یک فوق لیسانس روانشناسی توی مدرسه ما چی کار میکرد !!

پرسید پیر تر شدم نه !گفتم استاد جذاب تر شدی .گفت هنوز هم شیطونی مثل قدیم ها ....

بادست های خودش چای ریخت و داد دستم حیف که دیدار ما به اندازه یک زنگ تفریح کوتاه بود !!

امیدوارم مجالی باقی باشه وبتوانم باز هم با استاد مرتضوی باشم .

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت17:55توسط No bahar |
شبستان 20:

هدفون !!

نارنچ بال بال می زند من به حرف هایش گوش کنم اما من برایش دست تکان میدهم .نارنج قهر کرده انگاری کلی حرف برای زدن داشت و حسابی دلتنگ است .

خلاصه امروز توی شبستان حالی کردم با موسیقی  البته ازارم هم به کسی نرسید .

می گم چقدر خوب است ادمی گاهی  توی شلوغی  از هدفون استفاده کنه نه از زخم زبون خبری هست و نه منت .راستش را بگوییم به هدفون عادت کرده ام حالا اگر فحش هم بدهی من لبخند میزنم .وقتی صدای را نشوی ناگهان احساس میکنی به جای راه پیدا کرده ای که کمی برایت غریبه است چرا انقدر این جا تاریک است ؟!

 

 

پ ن:روی ریل راه اهن راه می رفتم که صدای بوق قطار موهای تنم سیخ کرد تموم خلوتم بهم ریخت(گفتم سگ و بامشی در بورین ). خدا رو شکر که قطار بوق داره و گرنه ....

پ ن:حتی اگر از هدفون هم استفاده کنی بعضی از صداها را نمی توانی نشنوی مثل صدای دلت - صدای وجدانت صدای عشقت ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت0:40توسط No bahar |
شبستان 19:

 

چقدر امشب خرابم کاش یکی بیاد منو از نو بسازه ...

تکلیفت را با خودت مشخص کن ؟احساس میکنی یه چیزی از دست دادی که عضوی جدا نشندی از تو بود .انگاری شب هات همیشه همین رنگ نبودن .یادم میاد شبهایم  پر بود از ستاره ی دنباله دار ...

چرا بارون نگاهت بر روی گونه هایت تن نازی می کند ؟من که اینجاهستم ترس ت از طلوع خورشید است و رفتن من !!

 من توام و تو تمام دنیای منی ...

این منم این منم که برای تو زندگی میکنم دلخوش تر از همیشه مهربون تر از اسمان  ...

باید برای نگاهت صدقه دهم ای عشق ...

به تو میرسم دوباره.....

                                                                          ۱۹/بهمن /۱۳۸۷

+نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت0:15توسط No bahar |
شبستان 18:

بی اجازه از تو می نویسیم ..

از نگاهت بنویسیم ؟از محبتت بنویسیم ؟

میشه امشب تو برام با دست های مهربونت سرمشق بگیری ؟ امشب میخوام بنویسیم انچه را که تو می نویسی .میشه یکم کمکم کنی که از تو بنویسیم ؟

دوستت دارم قد همه ترانه های سروده ونا سروده دنیا ...

از من یعنی پسرک عاشق به تو پری قصه ها ...

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت13:14توسط No bahar |
شبستان 17:
قناری دل من :

داشتم به این فکر میکردم راستی این قناری که گنج شبستان می خواند همه را سر حال میاورد و همه قلب ها را نوازش می دهد از روی شادی می خواند ؟

راستی مگر گنج قفس دل دماغی برای خواندن می ماند ؟مخصوصا که این قفس زیبا و فریبنده قد تمام دنیا باشد این دنیا این وجود برام شده یه قفس .

اگرقناری شبستان من میخواست از روی شادی بخواندشبستان پر می شود از اوای سکوت.این روزها من قناری یه درد داریم ان هم این است که به این قفس عادت کرده ایم . منو قناری از روی دلتنگی میخوانیم اما برای چه من این گونه دلتنگم...

باید قناری را ازاد کنم که برود در شبستان من از اسارت خبری نیست ....

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت19:5توسط No bahar |
روز که واقعا هم خودم خندیدم هم تمام تموم رفقا ...

 

ارشیو

زنگ زدم به مهدی :سلام مهدی جان فکر کنم رباط پاره کردم یه وقت پیش دکتر پیوندی بگیر ،گفت باشه فقط بگو چی شده گفتم هیچی توی زمین چمن قیچی برگردون زدم بد اومدم روی زمین !!با کمال تعجب پرسید توپ گل شد گفتم نه خندید تل قطع کرد.

صبح میشه زنگ میزنم به علیرضا میگم ساعت 10  وقت دکتر بیا دنبالم میگه ماشین خودم دست خواهرمه با ماشین بابا میام گفتم با هرچی میایی بیا فرقی نمیکنه برام ...اماده میشم زنگ درب صدا میکنه درب باز میکنم ظرف سه ثانیه نقشه میکشم روی کول علیرضا سوار شم میگم نمی تونم راه برم بدبخت هم منو کول میکنه منم با گوشی توی 50 متر 20 تا عکس از خودم میگیرم رسیدم دم درب باورم  نمیشد با بارابس اومده بود دنبالم (تا دیروز باباش پراید رواشرفی میدونست).درد هام فراموش کرده بودم !

رسیدیم مطب دکتر من تاحالا نرفته بودم پیش دکتر پیوندی ،علیرضا هم که سالی یک بارهم نمیره دکتر رفتیم بالا منتظر موندیم رفتیم توعلیرضا همراهم اومد خیلی مودب سلام کردم وصبح بخیر گفتم :

حرف های که بین من دکتر ردبدل شد :

خودم :اقای دکتر من چند سالی رزمی کار کردم دو روز پیش توی زمین چمن زمین خوردم پام درد میکنه  فکر میکنم رباط پاره کردم  .

دکتر :خوب بعدش

خودم :خوب بالای زانو و قسمت زیر زانو درد میکنه و سر شده ..

دکتر :من دکتر داخلی هستم پسرم  

علیرضا: میخنده داره از اتاق میره بیرون

خودم :من به حرف زدن ادامه میدم اقای دکتر من همیشه پیش اقای کرم نسب (کریم جون)میرم ایشون رفتن ایتالیا،اونجا پرونده هم دارم خوب الان نمی خواهید معاینه ام کنید.

دکتر :عزیزم من دکتر داخلی هستم (دکتر میخندد)

خودم : دکتر مگه داخلی زانو با بیرون زانو فرق میکنه

دکتر :دیگه بلند بلند میخندد و من داخلی ام کبد – ریه – قلب، هستم شما باید برید تهه خیابون مطب دادشم ایشون کار شما را راه میندازند.

خودم :من تازه فهمیدم چه اشتباهی کردیم شروع کردم به خندیدن اومدم بیرون دیدم علیرضا با تلفن حرف میزنه بعد میگه به خدا راست میگم  خودشم الان اومد بیرون  ،خبر با سرعت نور بخش میشه و اس ام اس های تبریک میاد همه زنگ میزنند شروع میکنند به خندیدن .لج ام در اومده حجم سوتی خیلی بالاست و کاری نمیشه کرد.

صدای اهنگ زیاد کردیم داریم میریم به سمت خونه زنگ میزنم به مهدی میگم، اونم میندازه گردن 118 بعد از 5 دقیقه دوباره زنگ میزنه صدای خنده ای دست جمعی میاد بعد با خنده میگه شرمنده امیر ببخشید .....

پ ن:کلی عکس از علیرضا در حالی که منو کول کرده بود گرفتم که بعد بهش بگم میتونستم راه برم فقط خواستم بعدها بهت بخندم .خدایا چقدر بزرگی .

پ ن:عکس ها رو به علیرضا نشون میدم اونم میزنه روی فرمون میخنده

پ ن:هنوز هم خودم یادم میاد کلی خندم میگره ..

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت2:6توسط No bahar |
شبستان 16:

 

غوغا بر سر چیست؟چرا انقدر خوب از خدا حرف میزنیم وتنها خوب از خدا حرف میزنیم !!

احساس بردگی در درون همه ما موج میزند : وقتی توفان بزرگ جثه ضعیف ما را تکان میدهد سریعا کتابی را بغل میکنیم فریاد میزنیم خدایا کمک ...

طوفان رفته رخت بر بسته است عده ای مرده اند عده ای زخمی اند. فکرت اشفته است زیر لب میخندی و حکم میدهی حتما گناه بوده اند که مرده اند .

 غوغا بر سر چیست؟ طوفان تمام شده است ایا! ایا این اخرین طوفان است ؟زنان مردان با ناخن هایشان خط های برروی زمین میکشند وبی خبر از حال یکدیگر اند اری این خط ها  همان دیوار های زندان ماست .چقدر وحشت ناک است که درون چارچوبه ای که خودم ترسیم کرده ایم زندانی باشم .

ظاهرگرا تر... مقدس تر است!غوغا بر سر این است که ما ادمهای خوبی هستیم وشما از ما نیستید شما وصله ناجورجامعه مقدس ماید ما ادمهای مقدسی هستیم اه که خدا هم دلش از این حرف ها گرفته است .

غوغا بر سر چیست ؟خندید گفت نمی دانی ؟پرده ها افتاده است همه عریان شده ایدم.همیشه به این روز فکر میکردم واقعا این روز هم امد .

ادمی در محضر خدا عریان ولخت است . 

 هیاهو اینجاست!در دل من اینجا طوفانی به راه ست که قصد پایان ندارد در این طوفان که خود به راه انداخته ام به که به چه پناه برم.  

پ ن:ندارد اگر هم نا مفهوم بود جدی نگرید .

+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت1:50توسط No bahar |
شبستان 15:

چقدر فاصله است بین منو تو ...

فاصله بین منو تو فاصله است میان لب های خشگ من و قطره اشگی که روی گونه توست .

ایا به نظر تو این اسمش جدایی نیست ؟

 

چقدر خوشبخت باید بود تا دوست داشتنی باشی دوستت داشته باشند چون تو خوشبختی ؟!

 سفر ی دراز در پیش است و مسافر تنهایی را می‌داند . و با تنهای خو گرفته است مسافر از تنهای است وتنهای از غربت مسافر .اگر این سفر اغاز گشته و حال ۲۱ سال از ان گذشته است و تنها مسافر این سفر منم به این تنهایی عادت کرده ام که هیچ بدون این تنهایی میمیرم .حوصله هیاهو را ندارم دوست دارم همه جا ارام و ترجیحا فقط موزیک باشد باید این نت ها  را حفظ کنم برای روز مبدا تا در ذهنم انها را بنوازم و روح ام را صفا دهم .

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت15:21توسط No bahar |
شبستان 14:
 

غربت چشم هایم  صادقانه نیست؟

دلتنگی هایم نیز بهانه است .این دلتنگی های بی بهانه گاه بی گاه  را دوست دارم .

دوست دارم از اسمان چند ستاره بچینم اما اینجا چند روزی است اسمان ستاره ی به خویش ندیده است اسمان ابری و دلگیر است .

یاهشت

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت15:5توسط No bahar |
شبستان 13:

میبینی ؟!
دل ِمن هم ، مثل دلت شکستنیست!.....
میدانم که میدانی.....
راستی ! می دانم ، فراموش کرده بودی -
که در شبستان ، از غرور و عادت و تردید ، نه نامی هست و نه نشانی !
به دلت بگو
سفر و پرواز با هم فرق دارند
این را هم بگو که -
هر کس زخمی دارد و مسئله اینجا نیست .
و در بودن های حقیقی و واقعی
هیچ کس پاگیر دیگری نیست .....

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت9:29توسط No bahar |
شبستان 12:
قبلا می دانستم اسیر خود سانسوری شده ام اما امروز فهمیدم اسیر عادت هم نیز شده ام .

به امدنت عادت کرده ام

به رفتن ات عادت کرده ام

میخواهی سلام کن میخواهی نکن عادت کرده ام

میخواهی بیا میخواهی برو فرقی نمی کند عادت کرده ام

با همه خود بیگانگی ام با دلم قرار گذاشته بودم این تنهایی شیرن باشد این تنهای رنگ بوی تو را داشته باشد .اما چه شد به این تنهایی عادت کرده ام .روزها تکراریی است هر روز این اسمان همین رنگ است دیگر به اسمان نگاه نمی کنم به این هم عادت کرده ام .

میگویی از خودت بنویس :

مینویسیم خوبم زندگی ام رو به راه است

اما تو عاقل باش باور نکن ........

 

 دلم میگویید پاگیر کسی نشو...

پرواز ام ارزوست ...

 دلم میگویید پرواز کن،  اما بالهای من کوچک و زخمی اند.

مرا یارای پرواز نیست!

پاگیرت نمی شوم پرواز کن ، برو...

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت1:34توسط No bahar |
شبستان 11:

بسم الله

مسکو شهر ارزوهای من :

تاهمین هفته قبل تصمیم داشتم که عید توی مسکو با دوست عزیزم کیارش باشم راستش دچار حس دوگانه ای شده بودم من ۴ سال عید توی منطقه  (شلمچه - طلائیه )بودم .تصمیم را گرفتم نه مسکو میروم نه مناطق جنگی عید را خانه مینشینم به کارهای زندگیم سرو سامانی میدهم وقت کم است من به خیلی از کارهای زندگیم نرسیده ام .

 

حریف تمرینی :

۲ سال قبل که من روی اوج بودم اون حریف تمرینی من بود راستش بخواهی خیلی وقت ها تحقیرش کردم کار منو اون مثال موش و گربه بود بازی میکردم وبعد میبردمش .

امشب رفتم تمرین چنان احترامی گذاشت که ماتم برد وبعد چنان ماواشی (به ژاپنی میشه: لگد )به صورتم نواخت که ماتم برد ... احساس رضایت توی صورتش می دیدم .بلند شدم گفتم پیشرفت کردی کوچلو؟

گفت :اره باعث این پیشرفت هم تویی .  راستش را بخواهی اون روزها به خواب هم این روزهایم را نمی دیدم ولی زندگی بالا و پایین زیاد دارد .

حلقه :

حلقه افتاد توی کف شور حمام وقتی داشت میرفت که ناپدید بشه احساس غریبی از عشق و نفرت داشتم.

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت1:7توسط No bahar |
شبستان 10:

پناهنده اجتماعی شده ام به شبستان ....

این روزها از مدرنیته  فراری هستم و دوست دارم به سنت ها بر گردم .

شبستان کجاست ؟شبستان خلوت من است که از خستگی زیاد راه به ان پناه می برم تجدید وضو می کنم شاید هم دوباره مسلمان می شوم .اخر میدانی از تازه مسلمان ها انتظار زیادی نمی رود .

نارنج کیست ؟چرا نارنج را انتخاب کردم برای حرفهای دلم ؟ نارنج درخت دوران کودکی من است من با این درخت بزرگ شده ام بوی بهار نارنج مرا به دوران از دست رفته می برد و حس تازگی را به من میدهد .

مدتی است عده ی کمی را می توان درک کنم شاید دچار فقر شدید درک شده ام .

تصمیم را برای اینده گرفته ام تغییر هدف داده ام می روم رسیدم چه خوب نرسیدم به درک .

از زخم زبون ها نترسیدم اما دلگیر می شوم روزگار همین جوری که نمی ماند .روزگارم چه خوب چه بد مال من است میدانم ارزش نوشتن را دارد.

تا هستم می نویسیم

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت20:22توسط No bahar |
شبستان 9:

 

رفاقت من و ما

با نارنج قهر کردم راستش نارنج خیلی با معرفت است و مهربان تر از من به من .

گفتم دیگه دوستت ندارم  من دارم برای همیشه ترکت می کنم نگاه کرد و نگاه کرد ….

راه افتادم که از شبستان بیام بیرون دست هایم را روی سرم گذاشتم انگاری تسلیم غرو خودم و محبت او شده ام .

از تهه دلم فریاد میزنم کاش بگویید نرو بمان ...

نه انگاری نمی گویید چیزی در وجودم شکست رسیده ام به درب برای اخرین بار به پشت سرم نگاه می کنم دلم برایش تنگ میشود کاش می گفت نرو ...

دیدم همراهم امده است نارنج می گویید حالا به کدام سمت برویم ؟!

+نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت20:22توسط No bahar |
شبستان 8:

حرف هایش تاب نیاوردن ....

تک جمله ای هم که خواستم در وصف ات بگوییم حرفاهایش پیش برق نگاهت تاب نیاوردن و از شرم اب شدن .

جمله ام طمع باران و بوی غریب غربت گرفته است .

پ ن:لب دریا باز دارم غروب افتاب نگاه میکنم خدایا این تنهایی چقدر شیرن است  .

                                                                                           ۱۰/بهمن /۱۳۸۷

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت18:51توسط No bahar |