شبستان 36:
از اینجا که من نگاه می کنم به شهر همه معصوم و بی گناه اند همه خیرخواه با حیا اند چه مردم خوشبختی ...
وسوسه ای زندگی به سرم زد و امدم میان مردمان شهر...
چند روزی گذشت و من دیگر مهمان نیستم ..
کاش که همان جا مانده بودم و به میان این مردم نیامده بودم وقتی خوب به این مردم نگاه می کنی خاکستری اند حال خوشی ندارند چقدر نامهربان اند پس من از ان بلندی چه دیده ام؟
من از ان بلندی تنها تعارف ها را دیدم که رنگ خوشی داشتند من از ان بلندی چه ها که ندیدم ..
شاید هم اسیر سایه های خیالی شده ام …؟
دوستدارم از میان این مردم بروم ....
پ ن :عجیب دلم از این خلق گرفته است..
+نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت1:48توسط No bahar |


